ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود _ یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است

پرونده کنکور امسال هم امروز بسته شد، هرچند تا شعاع دورترین اقوام و خویشان هم کنکوری نداشتیم، اما شخص آقای توکلی خودبخود برای من موضوعیت پیدا کرده است؛ شاید برای صدا و سیما هم! اصلاً چطور است عزت­الله خان ضرغامی برای ایشان مقرّری تعیین بفرمایند، هر چه نباشد سال­های سال­ است شده است سر جهازی صدا و سیما و خبرهای داغش میلیون­ها نفر مشتری دارد!

اما برای من که تنها یک گام دیگر از این پروسه­ی کذایی را پیشِ رو دارم و پله­های آن را تا یکی به آخر مانده پیموده­ام، دیدن ایشان و حال و هوای کنکور، هر سال سرآغاز بازخوانی یک پرسش قدیمی، یا به عبارتی نبش قبر آرزوهای دیرین است، آرزوهایی که مثل زخم­های کهنه هر از گاهی سر باز می­کند و مدتی مرا به خود مشغول می­دارد؛ هر بار از خودم می­پرسم درست آمده­ام؟!

کلاس پنجم یا اول راهنمائی بودم که دائی پدرم از من پرسید: «دائی جان می­خوای چه کاره بشی؟»، در روزگار کودکی ما که منتهای آرزوی دختربچه­ها «دکتر» شدن یا «معلم» شدن بود، و اوج رؤیای پسرها «پلیس» یا «خلبان» شدن، پاسخ منحصر به فردی دادم که بعید می­دانم به خاطر کمتر کودکی، یا حتی بزرگی، خطور کرده باشد: فضانورد!!!

هنوز هم که هنوز است دائی هر وقت مرا می­بیند می­پرسد، «دائی جان بالأخره رفتی فضا»!!! و باز من از خودم می­پرسم درست آمده­ام؟!

لذتی را که از فلسفه خواندن می­برم نمی­توانم نادیده بگیرم، دنیایی را که با فلسفه به آن گام نهادم برایم بی­اندازه شیرین است، اگرچه دانستن، زیستنم را سخت کرده است، دیگر نه مثل دیگران می­توانم به هر چیز ساده­ای بخندم، نه می­توانم با همه سخن بگویم، نه از آن­چه آنان را سر ذوق می­آورد به وجد بیایم، گاه برای آن­چه دیگران را به خنده وامی­دارد اشک هم ریخته­ام، و به آن­چه دیگران برایش حسرت می­خورند خندیده­ام ... (بماند فعلا قصد پرداختن به مقامات فلسفی را ندارم!) اما کلاً آرامشی که به بهای نادانی باشد، دیگر زیر دندان من طعمی ندارد!

با این­حال می­دانم که نیامدم تا آن­چه را آموخته­ام، در همین چرخه­ی متداول به آیندگان بیاموزم! من به منظور دیگری آمدم!

آمدم که...!

باشد برای بعد، مفصّل عرض خواهم کرد!

از خودم می­پرسم فضانورد قصه­ی ما روزی سیاره­ی مطلوبش را فتح خواهد کرد؟ یا آن هم چون «عالم مثال» افلاطونی تنها با گذر از این هستی محسوس به کف خواهد آمد؟ اصلاً به قول لایب­نیتس در «جهان­های ممکن» جایی دارد، یا به قول کانت در بود و نبود آن حتی نمی­توان سخن گفت؟!

و باز من از خودم می­پرسم

... درست آمده­ام؟

...

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1392ساعت 19:1  توسط حیران  |